تبليغاتX
ششدر حیرت -

ششدر حیرت

تا مهره بود به دست ساقی....در ششدر حیرتند باقی

احساس می کنم که ملولی ز صحبتم ،
آن پاکی و زلالی و لبخند در تو نیست.
و آن جلوه های قدسی دیگر نمی کنی.
می بینمت ز دور و دلم می تپد ز شوق،
می بینیم برابر و سر بر نمی کنی.

این رنج کاهدم که تو نشناختی مرا
در من ریا نبود ، صفا بود هرچه بود
من روستاییم ، نفسم پاک و راستین
باور نمی کنم که باور نمی کنی

این سرگذشت لیلی و مجنون نبود
حتی نبود قصه‌ی یعقوب دیگری
این صحبت دو روح جوان ، از دو مرد بود ،
یا الفتِ بهشتیِ کبک و کبوتری.

اما چه نادرست در آمد حساب من !
از ما دو تن یکی نه چنین بود ، ای دریغ
غمز و فریبکاری مشتی حسود نیز
ما را چو دشمنی به کمین بود ، ای دریغ

مسموم کرد روح مرا بی صفاییت،
بدرود ، ای رفیق می و یار مستی ام !
من خردیِ تو دیدم و بخشایمت به مهر.
ور نیز دیده‌ای تو ، ببخشای پستی‌ام.

من ماندم و ملال و غمم ، رفته‌ای تو شاد
با حالتی که بدتر از آن کس ندیده است
ای چشمه جوان
گویا دگر فسانه به پایان رسیده است ...
+ نوشته شده در  بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 10:2 AM  توسط فرزانه   |