از آن آب حیات است که ما چرخ زنانیم
نه از کف و نه از نای و نه دف است خدایا
نی بیچاره چه داند که ره پرده کدام است؟
دم نایی ست که بیننده و داناست خدایا
تا مهره بود به دست ساقی....در ششدر حیرتند باقی
از آن آب حیات است که ما چرخ زنانیم
نه از کف و نه از نای و نه دف است خدایا
نی بیچاره چه داند که ره پرده کدام است؟
دم نایی ست که بیننده و داناست خدایا
Hey ! Mr Tambourine Man, play a song for me
I'm not sleepy and there is no place I'm going to
Hey ! Mr Tambourine Man, play a song for me
In the jingle jangle morning I'll come followin' you.
Though I know that evenin's empire has returned into sand
Vanished from my hand
Left me blindly here to stand but still not sleeping
My weariness amazes me, I'm branded on my feet
I have no one to meet
And the ancient empty street's too dead for dreaming.
Hey ! Mr Tambourine Man, play a song for me
I'm not sleepy and there is no place I'm going to
Hey ! Mr Tambourine Man, play a song for me
In the jingle jangle morning I'll come followin' you.
Take me on a trip upon your magic swirlin' ship
My senses have been stripped, my hands can't feel to grip
My toes too numb to step, wait only for my boot heels
To be wanderin'
I'm ready to go anywhere, I'm ready for to fade
Into my own parade, cast your dancing spell my way
I promise to go under it.
Hey ! Mr Tambourine Man, play a song for me
I'm not sleepy and there is no place I'm going to
Hey ! Mr Tambourine Man, play a song for me
In the jingle jangle morning I'll come followin' you.
Though you might hear laughin', spinnin' swingin' madly across the sun
It's not aimed at anyone, it's just escapin' on the run
And but for the sky there are no fences facin'
And if you hear vague traces of skippin' reels of rhyme
To your tambourine in time, it's just a ragged clown behind
I wouldn't pay it any mind, it's just a shadow you're
Seein' that he's chasing.
Hey ! Mr Tambourine Man, play a song for me
I'm not sleepy and there is no place I'm going to
Hey ! Mr Tambourine Man, play a song for me
In the jingle jangle morning I'll come followin' you.
Then take me disappearin' through the smoke rings of my mind
Down the foggy ruins of time, far past the frozen leaves
The haunted, frightened trees, out to the windy beach
Far from the twisted reach of crazy sorrow
Yes, to dance beneath the diamond sky with one hand waving free
Silhouetted by the sea, circled by the circus sands
With all memory and fate driven deep beneath the waves
Let me forget about today until tomorrow.
Hey ! Mr Tambourine Man, play a song for me
I'm not sleepy and there is no place I'm going to
Hey ! Mr Tambourine Man, play a song for me
In the jingle jangle morning I'll come followin' you.
دست به جان نمی رسد تا به تو بر فشانمش
بر که توان نهاد دل تا ز تو وا ستانمش؟
قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه را
گرد در امید تو چند به سر دوانمش؟
هر که بپرسد ای فلان حال دلت چگونه شد؟
خون شد و دمبدم همی از مژه می چکانمش
عمر منست زلف تو بو که دراز بینمش
حان منست لعل تو بو که به لب رسانمش
عشق تو گفته بود هان سعدی و آرزوی من
بس نکند ز عاشقی تا ز جهان جهانمش
پنجه ی قصد دشمنان می نرسد به خون من
وین که به لطف می کشد منع نمی توانمش
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم
بیا به صلح من امروز و در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
که از وجو د تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند میننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن با خلق
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل بر افروزی
چو گل گر خرده ای داری خدا را صرف عشرت کن
که قارون را زیان ها داد سودای زر اندوزی
چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست
مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی
طریق کام جستن چیست؟ ترک کام خود گفتن
کلاه سروری آن است کز این ترک بر دوزی

زین آتش نهفته که در سینه ی من است
خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت
آسوده بر کنار چو پرگار می شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت
|
شوری ز شراب خانه برخاست |
|
برخاست غریوی از چپ و راست |
|
تا چشم بتم چه فتنه انگیخت؟ |
|
کز هر طرفی هزار غوغاست |
|
تا جام لبش کدام می داد؟ |
|
کز جرعهاش هر که هست شیداست |
|
ساقی، قدحی، که مست عشقم |
|
و آن باده هنوز در سر ماست |
|
آن نعرهی شور همچنان هست |
|
وآن شیفتگی هنوز برجاست |
|
کارم، که چو زلف توست در هم |
|
بیقامت تو نمیشود راست |
|
مقصود تویی مرا ز هستی |
|
کز جام، غرض می مصفاست |
|
آیینهی روی توست جانم |
|
عکس رخ تو درو هویداست |
|
گل رنگ رخ تو دارد ، ارنه |
|
رنگ رخش از پی چه زیباست ؟ |
|
ور سرو نه قامت تو دیده است |
|
او را کشش از چه سوی بالاست؟ |
|
باغی است جهان، ز عکس رویت |
|
خرم دل آن که در تماشاست |
|
در باغ همه رخ تو بیند |
|
از هر ورق گل، آن که بیناست |
|
از عکس رخت دل عراقی |
|
گلزار و بهار و باغ و صحراست |
سرم گرم مرتب کردن بود که صدایی بلند و آشنا شنیدم. برگشتم، همون پیرزن پر مدعای دو هفته پیش بود. با همون پز عالی و همون پای شکسته و لنگان همینطور می گفت و پیش می آمد. گفتم "پاتون چطوره؟" دوباره مثل اون دفعه بلند گفت " اگه پسرم بفهمه اومدم بیرون زندانیم می کنه". گفتم "خوبه پس هنوز نفهمیده!" نگاهش به پسر بچه ی 4-5 ساله ای توی یک کالسکه افتاد، بچه سرش پایین بود و چشمهاش بسته. دوباره داد زد: "اینو ببین چرت می زنه!" پسر بچه که به زحمت تو کالسکه جا می شد اخم کرد. مادرش خندید. دستی به سر بچه کشید و گفت:" نه خواب نیست، نمی بینه!" همه ساکت شدیم...
پیرزن رفته بود. مادربا کالسکه جلوی پیشخوان آمده بود. کاغذ هاش رو پهن کرد. دست بچه همه چیز رو لمس می کرد.مادر گفت: " اریک می خوام پول بدم" اریک دستش رو عقب کشید. به اریک گفتم "اسم قشنگی داری". از اون پایین گفت "اسم تو چیه؟" گفتم" فرزانه". اونم گفت "فرزانه!" مادرش بازم خندید و گفت "اسمتون چیه؟" اریک از پایین گفت " فرزانه!" بعد از چند لحظه گفت" اینجا چیکار می کنی؟" گفتم "فروشندگی" گفت "چی می فروشی؟" گفتم" جواهرات".
دوباره همه ساکت شدیم...
درختم گرچه گاهی چشم با افلاک دارم من
همیشه ریشه اما در نهاد خاک دارم من
بگو در سایه سارم دوست یا دشمن بیاسایند
نگویی تا که از ایثار خود امساک دارم من
خوشا بر جویباران خم شدن هایم که خوش سیری
در این آیینه های جاری ادراک دارم من
به سرمای زمستان نیز گر می گیرم از مستی
که شولا ها به تن از پیچه های تاک دارم من
خزان فصل سبکباری است نه هنگام عریانی
از اینرو پیش تاراجش سری بی باک دارم من
زمستان چله ی خلوت نشینی با گل برف است
نپنداری که بی حکمت سری در لاک دارم من
ستون یادگاری های رنج و شادیم غم نیست
اگر از نیش چاقو ها به تن صد چاک دارم من
چه دستی میوه ام را چید و گم شد در میان مه
که یاد مبهمی زآن پنجه ی چالاک دارم من
نسیمی زد مرا امروز بر جان زخمه و روزی
میان کاسه ی ساز کسی پژواک دارم من
نیم بازیجه ی هر باد سرگردان صحرایی
اگرچه خویشی نزدیک با خاشاک دارم من
و شاید کاوه ای یکروز چوب بیرقم سازد
همانندی به ظاهر گرچه با ضحاک دارم من
و گر باید اجاق خانه ای را برقروزم نیز
دلم گرم است کان پایان آتشناک دارم من
سپاس است این به پاس آفتاب و باد و بارانش
اگر دست دعا با آسمان پاک دارم من
جناب حسین منزوی

If one doesn't go as far as possible in the direction of atheism one doesn't believe in god.
Jacques Derrida
ما برای فتح می آییم
تا که هیچستانش بگشاییم
این شکسته چنگ دلتنگ محال اندیش
نغمه پرداز حریم خلوت پندار
جاودان پوشیده از اسرار
چه حکایتها که دارد روز و شب با خویش
ای پریشانگوی مسکین ! پرده دیگر کن
پوردستان جان ز چاه نابرادر نخواهد برد
مرد ، مرد ، او مرد
داستان پور فرخزاد را سر کن
آن که گویی ناله اش از قعر چاهی ژرف می اید
نالد و موید
موید و گوید
آه ، دیگر ما
فاتحان گوژپشت و پیر را مانیم
بر به کشتیهای موج بادبان را از کف
دل به یاد بره های فرهی ، در دشت ایام تهی ، بسته
تیغهامان زنگخورده و کهنه و خسته
کوسهامان جاودان خاموش
تیرهامان بال بشکسته
ما
فاتحان شهرهای رفته بر بادیم
با صدایی ناتوانتر زانکه بیرون اید از سینه
راویان قصه های رفته از یادیم
کس به چیزی یا پشیزی برنگیرد سکه هامان را
گویی از شاهی ست بیگانه
یا ز میری دودمانش منقرض گشته
گاهگه بیدار می خواهیم شد زین خواب جادویی
همچو خواب همگنان غار
چشم می مالیم و می گوییم : آنک ، طرفه قصر زرنگار
صبح شیرینکار
لیک بی مرگ است دقیانوس
وای ، وای ، افسوس
اخوان
گرگ هاری شده ام
هرزه پوی و دله دو
شب درین دشت زمستان زده ی بی همه چیز
می دوم ، برده ز هر باد گرو
چشمهایم چو دو کانون شرار
صف تاریکی شب را شکند
همه بی رحمی و فرمان فرار
گرگ هاری شده ام ، خون مرا ظلمت زهر
کرده چون شعله ی چشم تو سیاه
تو چه آسوده و بی باک خرامی به برم
آه ، می ترسم ، آه
آه ، می ترسم از آن لحظه ی پر لذت و شوق
که تو خود را نگری
مانده نومید ز هر گونه دفاع
زیر چنگ خشن وحشی و خونخوار منی
پوپکم ! آهوکم
من ازین غفلت معصوم تو ، ای شعله ی پاک
بیشتر سوزم و دندان به جگر می فشرم
منشین با من ، با من منشین
تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم ؟
تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من
چه جنونی ، چه نیازی ، چه غمی ست ؟
یا نگاه تو ، که پر عصمت و ناز
بر من افتد ، چه عذاب و ستمی ست
دردم این نیست ولی
دردم این است که من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خویشتنم
پوپکم ! آهوکم
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم
مگرم سوی تو راهی باشد
چون فروغ نگهت
ورنه دیگر به چه کار آیم من
بی تو ؟ چون مرده ی چشم سیهت
منشین اما با من ، منشین
تکیه بر من مکن ، ای پرده ی طناز حریر
که شراری شده ام
پوپکم ! آهوکم
گرگ هاری شده ام
اخوان
بده ... بد بد ... دروغین بود هم لبخند و هم سوگند
دروغین است هر سوگند و هر لبخند
و حتی دلنشین آواز جفت تشنه ی پیوند
من این غمگین سرودت را
هم آواز پرستوهای آه خویشتن پرواز خواهم داد
به شهر آواز خواهم داد
بده ... بدبد ... چه پیوندی ؟ چه پیمانی ؟
کرک جان ! خوب می خوانی
خوشا با خود نشستن ، نرم نرمک اشکی افشاندن
زدن پیمانه ای - دور از گرانان - هر شبی کنج شبستانی
اخوان
اگر در ديدهي مجنون نشيني به غير از خوبي ليلي نبيني
تو کي داني که ليلي چون نکويي است کزو چشمت همين بر زلف و روي است
تو قد بيني و مجنون جلوه ناز تو چشم و او نگاه ناوک انداز
تو مو بيني و مجنون پيچش مو تو ابرو، او اشارتهاي ابرو
دل مجنون ز شکر خنده خونست تو لب ميبيني و دندان که چونست
کسي کاو را تو ليلي کردهاي نام نه آن ليليست کز من برده آرام
مزاج عشق بس مشکل پسند است قبول عشق برجايي بلند است
وحشي بافقي