تبليغاتX
ششدر حیرت

ششدر حیرت

تا مهره بود به دست ساقی....در ششدر حیرتند باقی

   امروز غروب زنی با سر و ضعی حاکی از نداری و  با یک کوله پشتی و کلی غرور وارد کافی شاپ شد. بهش سلام کردم ولی جواب نداد. به یک نقطه روی دیوار چشم دوخته بود. من که از نشنیدن جواب سلامم دلگیر بودم گفتم  که منو روی دیوار مقابل است. باز هم جواب نداد!

  بعد از چند لحظه به طرفم آمد و با اشاره فهماند که ناشنواست و  کاغذ و قلمی خواست تا چیزی بنویسد. ۵ دقیقه ای با حدت و اخلاص نوشت و هر از گاهی نگاهی به دیوار مقابل منو می انداخت.

وقتی رفت سراغ دیوار مقابل منو رفتم. امتداد نگاهش می رسید به پوستر خطی از شعر نیما (ترا من چشم در راهم شباهنگام...) و کمی پایینتر ترجمه ای از شعر حافظ

I once asked a bird

How is it that you fly in this gravity of darkness

She responded

Love lifts me

 

 

+ نوشته شده در  سی ام آبان 1385ساعت 9:58 PM  توسط فرزانه   | 

ای دل اینجا کوی جانانست از جان دم مزن

از دل و جان و جهان در پیش جانان دم مزن

گر تو مرد درد "او" یی هیچ از درمان مگو

درد او را به ز درمان دان ز درمان دم مزن

کفر و ایمان را به اهل کفر و ایمان واگذار

باش مستغرق در او از کفر و ایمان دم مزن

چون یقین آمد رها کن قصه شک و گمان

چون عیان بنمود رخ دیگر ز برهان دم مزن

قصه کوران به پیش مردم بینا مگوی

بیش از این در پیش بینایان ز کوران دم مزن

علم بی دینان رها کن جهل حکمت را مجوی

از خیالات و ظنون اهل یونان دم مزن

 آب حیوان را گر انسانی به حیوان کن رها

پیش دریای وجود از آب حیوان دم مزن

وصل هجران نیست الا وصف خاص عاشقان

"مغربی" گر عارفی از وصل و هجران دم مزن

محمد شيرين (شمس) مغربی

  

+ نوشته شده در  سی ام آبان 1385ساعت 2:8 PM  توسط فرزانه   | 

 

 

من آزادی نمیخواهم که با یوسف به زندانم

  ( All rights reserved ( By the way

+ نوشته شده در  پانزدهم آبان 1385ساعت 1:6 PM  توسط فرزانه   |