بعد از چند لحظه به طرفم آمد و با اشاره فهماند که ناشنواست و کاغذ و قلمی خواست تا چیزی بنویسد. ۵ دقیقه ای با حدت و اخلاص نوشت و هر از گاهی نگاهی به دیوار مقابل منو می انداخت.


وقتی رفت سراغ دیوار مقابل منو رفتم. امتداد نگاهش می رسید به پوستر خطی از شعر نیما (ترا من چشم در راهم شباهنگام...) و کمی پایینتر ترجمه ای از شعر حافظ
I once asked a bird
How is it that you fly in this gravity of darkness
She responded
Love lifts me









