تبليغاتX
ششدر حیرت

ششدر حیرت

تا مهره بود به دست ساقی....در ششدر حیرتند باقی

چرا رضایت از خود به حماقت منجر میشه؟

کار کار هورمون هاست. البته از نظر بنده... تا نظر علما چه باشد.

+ نوشته شده در  سی و یکم مرداد 1385ساعت 1:26 AM  توسط فرزانه   | 

   یک بار با او حرف زدم. وقتی شش یا هفت  سالم بود. از مدرسه بر می گشتم. وسط کوچه گرم صحبت با بابا بود. نزدیک تر که شدم به هم معرفی شدیم ( یا من به او یا او به من... فرقی نمی کرد!)  سرش را در حدود من خم کرد و راجع به صدر اعظم آلمان در حالیکه با چشمانی نافذ نگاهم می کرد چیزی گفت.  من فقط  از شگفتی با دهان باز لبخند می زدم. مثل این بود که راز بزرگی را شنیده باشم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 3:38 AM  توسط فرزانه   | 

If youre searching out for something
Dont try so hard
If youre feeling kinda nothing
Dont try so hard
When your problems seem like mountains
You feel the need to find some answers
You can leave it for another day
Dont try so hard


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 1:24 PM  توسط فرزانه   | 

فکر نمی کردم هنوز وسط تکنولوژی غرب، باشند کسانی که ازناشناخته ها ذوق می کنند و تعجب می کنند وابراز می کنند ...

دیروز یک زوج مسن (بالای ۷۵ ) از باغچه ی پشتی وارد کافی شاپ شدند. مرد که قد بلندی داشت و نسبت به سن اش شق و رق به نظر می رسید، بالحنی کودکانه رو به بابا گفت: ما لپ تاپ جدیدمون رو آوردیم تا از اینترنت بی سیم شما استفاده کنیم. بابا که از سادگی شان خنده اش گرفته بود، گفت: کار خیلی خوبی کردین! بعد از سفارش دو قهوه، گوشه ی دنجی زیر آلاچیق انتخاب کرده و به سرعت بساطشان را پهن کردند. بعد از حدود ده دقیقه که با هم کلنجار رفتند، به این نتیجه رسیدند که احتیاج به کد عبور دارند. بابا که دورادور زیر نظرشان داشت و پی به ناشی بودنشان برده بود، علاوه بر کد، چم و خم استفاده از اینترنت را هم نشانشان داد.  حدود یک ساعت، هیجان یکدگر را با کلماتی مثل cool, wow!, amazing, look at that! تصدیق می کردند، و حتی هنگام رفتن با سؤوال هایی راجع به چگونگی و طرز کار سیستم بی سیم کنچکاوی خود را ارضا کردند. باباهم که از ذوقشان ذوق کرده بود کلک استفاده از اینترنت از درون ماشین، در محدوده ی برد بی سیم را به پیر مرد یاد داد که بتواند بدون پرداخت هیچ هزینه ای از اینترنت استفاده کند... با نگاهی شیطنت آمیز به هم قول دادند که دوباره بیایند... 

 

+ نوشته شده در  هجدهم مرداد 1385ساعت 7:24 AM  توسط فرزانه   | 

هر دم از این هوا که تنفس می کنیم، به میثاقی نو با بودن می ماند که امضا شده و بی مرور شرایط،  باز پسش می دهیم و فراموشش می کنیم و باز... یکی از پس دیگری. چه حوصله ای!

 گفت این رازی است میان ما! 

گفتم آری،

گفت ها؟  گفتم آری هست!  و نمی دانستم قیمتش را و می دانست...

 

اما چگونه است که

 

آشنایان ره عشق در این بحر عمیق          غرقه گشتند و نگشتند بآب آلوده...؟

+ نوشته شده در  هجدهم مرداد 1385ساعت 3:33 AM  توسط فرزانه   | 

دیده ام خورشید را در خواب، تعبیرش تویی         خواب را در یاد شب مهتاب، تعبیرش تویی

زآن لب شیرین حوالت کن برایم بوسه ای           ای که رویای شراب ناب، تعبیرش تویی

از معبرها نمی پرسم که خواب صبح وصل        عشق من!بی رمل و اصطرلاب، تعبیرش تویی

خوب من!خواب ترا دیدن در این دنیای بد          چون گل روییده در مرداب، تعبیرش تویی

خواب دیدار تو و فریاد های من که آی!             رفتم از دستت مرا دریاب، تعبیرش تویی

 

از حسین منزوی 

 تقدیم به دوست عزیزی که  مرا با دنیای زیبای منزوی آشنا کرد.

+ نوشته شده در  هفدهم مرداد 1385ساعت 5:19 PM  توسط فرزانه   | 

     شبی، به گمانم شب پیش، تک بیتی از پس طومار غفلتم زاده شد...و پیش از فرود خود آگاهم در تشویش از عریانی تشکل، در حسرت تبلور و بی اعتنا به تمنای جاودانگی، به لامکان خود لغزید.

     نه مجالی برای تبسم غرور و نه سهمی از گریه ی وداع، چه رسد به عجله ی انگشت شست و اشاره در قاپیدن مداد... که باز من مانده بودم و جرم فراموشی تلاش، تلاش فراموشی به یاد نیامده ها.

    در چند و چون این گذار هر از گاهی، سردی نفسی، کوتاهی دستی، در خواست پستی... به خودم می آورد. 

   به دلداری همگنان راغب و از همدردی ها به منتهاالیه جهان پناه می برم... تاوان نقصان ملایک را می پردازیم و ضعف پشت خمیده ی کوهستان را.

+ نوشته شده در  سیزدهم مرداد 1385ساعت 2:54 PM  توسط فرزانه   | 

   انسان ضعیف ترین مخلوقات است، چرا که هیچیک از دیگر موجودات به این شدت مقهور و محکوم گذشته ی خود نیستند. هر یک از ما علاوه بر بار میراث ژنتیکی پدرانمان، تل انبوهی از اعتقاد ها و آمال و  حماقت های گذشتگان را به یدک می کشیم و برای برخی حتی یک طول عمر هم کافی نیست تا وجود خود را از میان این کلاف سر در گم احیا کنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سیزدهم مرداد 1385ساعت 1:18 AM  توسط فرزانه   | 

    از جدال بی فرجام مادر بزرگم با مرگ در حیرت بودم. بار ها سعی کردم  خودم راجای

 او تصورکنم ولی هیچ حسی جزتمنای رهایی بسراغم نمی آمد. با وجود آنکه می دانست

 چه تهمت هایی در کمین اند، بار ها به من گفته بود که از مرگ می ترسد که نمی خواهد

 بمیرد.با  اینکه به صداقت او افتخار می کردم،  اما نمی فهمیدم چه چیز زندگی

 پر مشقتش برایش جذاب بود .شاید ناشناختگی مرگ هراس آور است اما ...

   


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یازدهم مرداد 1385ساعت 1:23 PM  توسط فرزانه   | 

 سه یا چهار هفته پیش که تعداد دستاویز هایم  ناگهان به صفر رسیده بود، بی هدف راهی خیابان های شهر شدم... پرسه ای خود آگاه. از کودکی یکی از بزرگ ترین آرزو هایم این بود که روزی گم بشوم ولی هیچوقت بهانه ای پیدا نکردم که به اندازه کافی بزرگ باشد ... دلیل راه . به قول صالحی که راه را  بی دلیل راه جسته بودیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  نهم مرداد 1385ساعت 10:59 PM  توسط فرزانه   | 

نیشم زنند خلق و مرا نوش میشود                                 وآن هم نمانده یاد فراموش می شود

روشنگرم ز مهر چو رخ می نمایدم                                   شمع وجود یکسره خاموش می شود

گوید به هوش باش که می آیم از درت                             چون پای می نهد ز سرم هوش می شود

گوید بگو که می شنوم هر چه گفتنی است                      جان و دلم به گفته ی او گوش می شود

گویم چرا ز چهره نمی افکنی حجاب؟                              می گویدم چرای تو روپوش می شود

ساقی تأملی که نیازی به باده نیست                             دل از خمار چشم تو مدهوش می شود

تا نوربخش فارغی از یاد غیر او                                       نیشت زنند خلق و ترا نوش می شود

 

از دکتر جواد نوربخش

+ نوشته شده در  هشتم مرداد 1385ساعت 4:1 AM  توسط فرزانه   | 

من هم شک داشتم...

داستان نقل مکان از آن دهکده ی سرخپوستی کوچک به قلب دات کام قدیم بماند.. اما این بار هم در همسایگی کافی شاپ محقرمان یک سلمانی قرار داشت. همه با تعجب به هم میگفتیم  "بازم...؟!"

   


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  هفتم مرداد 1385ساعت 4:36 PM  توسط فرزانه   | 

زمان جانور عجیبی است...  مدت زیادی نمی گذرد از زمانی که حتی حوصله ی خواندن نوشته های دیگران را نداشتم چه برسد به نوشتن در وب لاگی از خودم

به قول معروف نیاز به شناختن و شناخته شدن است که به بودن (یا بهتر بگویم به اظهار وجود) منجر میشود. جمله ی مشابهی از سارتر  خواندم که میگوید :

....For a child who masturbates, to exist is to be seen by adults

اساس هستی همین نیاز بوده و هست...  درخت نیاز من هم به میوه نشست

+ نوشته شده در  ششم مرداد 1385ساعت 5:39 PM  توسط فرزانه   |